جمعه، ۱۳ آبان ۱۴۰۱

آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، در تابستان ۱۸۸۱ به دنیا آمد. با وجود اینکه پدر و مادر آلبوس هر دو جادوگر بودند، اما مادرش ماگل زاده بود و به همین دلیل آلبوس یک جادوگر دورگه به حساب می آمد.
او بزرگ ترین فرزند پرسیوال و کندرا دامبلدور بود و یک برادر به نام ابرفورث و یک خواهر به نام آریانا داشت.
داستان آریانا یکی از تراژدی های دنیای جادوگری بود. او هم مانند تمام اعضای خانواده ش جادوگر بود و وقتی یک روز در حال اجرای جادو بود توسط عده ای ماگل دیده شد. ماگل ها هم که حسابی ترسیده بودند، به آریانا حمله کردند و باعث آسیب ذهنی زیادی به او شدند. تاثیر این اتفاق از نظر ذهنی به قدری روی آریانا زیاد بود که باعث شد تقریبا قدرت جادویی خودش رو از دست بده و در مواقع نادری که تواناییش رو به دست می آورد، کنترلی روش نداشت.
پدر خانواده، انتقام این اتفاق رو از ماگل ها گرفت و هر سه مرد رو کشت. این اقدام پرسیوال باعث شد که راهی آزکابان بشه و تا زمان مرگش هم اون جا بمونه.
دامبلدور در سال ۱۸۹۲ وارد مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز شد و در گروه گریفندور قرار گرفت. سال های اول حضورش در هاگوارتز با زمزمه های زیادی درباره ی پدرش همراه بود. اما بعد ها دامبلدور صریحا اعلام کرد که اعتقادی به دشمنی با ماگل ها نداره.
در طی تحصیل در هاگوارتز تبدیل به یک دانش آموز نمونه و ممتاز شد و در سال پنجم دانش آموز ارشد شد.
یکی دیگه از تراژدی های زندگی آلبوس در ژوئن ۱۸۹۹، پس از فارغ التحصیلی از هاگوارتز رخ داد. آریانا در یکی از رفتارهای غیر قابل کنترل خودش، به طور تصادفی باعث مرگ کندرا دامبلدور، مادر خانواده شد و آلبوس رو به عنوان سرپرست خانواده باقی گذاشت.

دوران تلخ بعد از این اتفاقات، با ورود گریندل والد به دره گودریک عوض شد. گریندل والد تصمیم گرفته بود تا تابستان رو در دره ی گودریک، در منزل عمه ش، باتیلدا بگشات – مورخ بزرگ – بگذرونه. اما این تعطیلات باعث شد که دوستی عمیقی بین دامبلدور و گریندل والد شکل بگیره. ارتباطی که بعدها عاشقانه شد و باعث شد که آلبوس چشمش رو به جنبه ی سیاه ایده های گرندل والد ببنده و خودش رو متقاعد کنه که تمام این ها برای یک خیر بزرگ و جامعه ی جادویی بهتره. و البته، در این دو ماه آلبوس به واسطه ی گریندل والد با یادگاران مرگ آشنا شد.
مرگ آریانا، یک تراژدی دیگه در خانواده ی دامبلدور بود. یک شب، زمانی که آلبوس و گلرت گریندل والد تصمیم می گیرند که دره ی گودریک رو ترک کنند، بین هر سه ی اون ها، یعنی آلبوس، گلرت و ابرفورث، دعوا بالا میگیره و هیچ وقت معلوم نمی شه که طلسم کدوم یکی از اون ها به آریانای بی دفاع خورده و اون رو کشته. اما ابرفورث، آلبوس رو مقصر اصلی مرگ خواهرشون می دونست.
گریندل والد به سمت منزل عمه ش، باتیلدا بگشات فرار می کنه. یکی از وسیله های اون جا رو تبدیل به پورت کی می کنه و از دره ی گودریک فرار می کنه. بینی شکسته و عقابی دامبلدور، نتیجه ی مشتی بود که ابرفورث در مراسم تشییع جنازه آریانا به صورت او زد.
کمی بعد به بریتانیا برگشت و درباره ی خواص خون اژدها تحقیق کرد که باعث شد دوازه خاصیت جادویی از خون اژدها رو کشف کنه. این موفقیت ها باعث شد که پیشنهاد کاری تاثیر گذار زندگیش رو دریافت کنه: تدریس در هاگوارتز.
دامبلدور در مقطعی از زندگی حرفه ایش در هاگوارتز، تبدیل به یک نوع پیام رسان برای جذب جادوگران جوانی که خانواده ی ماگل داشتند، شده بود.این جا بود که با تام ریدل جوان ملاقات کرد. در سال ۱۹۳۸ به یتیم خانه ی وول در لندن رفت تا جادوگر یتیمی رو به هاگوارتز دعوت کنه. خانم کول، سرپرست یتیم خانه، به دامبلدور هشدار داده بود که تام، پسر خطرناک و عجیبیه که اتفاقات عجیبی رو به سمت خودش جذب می کنه. از جمله کشته شدن یک خرگوش و آسیب دیدن سایر بچه ها، وقتی که با تام به یک غار عجیب و غریب رفته بودند. دامبلدور به خوبی می دونست که باید مراقب این دانش آموز قدرت مند و خطرناک باشه ولی با همه این ها کمک هزینه و دعوت نامه ی هاگوارتز رو به تام داد.

در سال 1934 که دامبلدور تدریش تغییر شکل پیشرفته رو به عهده داشت، اتفاقات عجیبی در هاگوارتز رخ داد. شایعه شده بود که تنها وارث حقیقی اسلیترین، جانور افسانه ای حفره اسرار رو آزاد کرده که در نهایت منجر به کشته شدن میرتل وارن (میرتل گریان) شد. اتفاقی که نزدیک بود هاگوارتز رو برای همیشه تعطیل کنه و ریدل مجبور می شد که به یتیم خانه برگرده. دامبلدور به تام مشکوک شده بود، اما تام با هوشیاری خودش، این اتفاق رو گردن روبیوس هاگرید و حیوان دست آموز او، یک عنکبوت بزرگ (آکرومانتولا) انداخت و باعث اخراج شدن هاگرید شد. دامبلدور هیچ وقت نتونست دلیل محکمی برای اثبات گناه کار بودن تام ریدل پیدا کنه اما با این وجود، بیشتر مراقب رفتار و کارهای تام بود. او موفق شد مدیر هاگوارتز رو راضی کنه که هاگرید نگهبان هاگوارتز بمونه و مدرسه رو ترک نکنه.

هم چنان که دامبلدور مشغول تدریس در هاگوارتز بود، گریندل والد مشغول جمع کردن ارتش خودش در اروپا بود و یکی از یادگاران مرگ یعنی الدر وند رو پیدا کرده بود. به دلیل پیمان خونینی که در جوانی بین این دو دوست قدیمی صورت گرفته بود، هیچ کدوم نمی تونستن طلسمی با هدف آسیب رسوندن به همدیگه انجام بدن. اما سرانجام طی دوئل بزرگی که بین این دو شکل گرفت، دامبلدور گریندل والد رو شکست داد.
گلرت گریندل والد در بالاترین سلول نورمنگارد زندانی شد و آلبوس دامبلدور صاحب الدر وند شد.
بعد از این حادثه، چندین بار پیشنهاد ریاست وزارت سحر و جادو رو رد کرد، چون باور داشت که قدرت نقطه ضعفشه و بهتره که از اون دور بمونه.
در اواسط دهه ۱۹۶۰، اقدامات تاریکی در دنیای جادوگری شروع به شکل گرفتن کرد. فعالیت هایی که شروع قدرت گیری ولدمورت و اعضای گروهش یعنی مرگ خوارها بود.
یکی از این اتفاقات که توجه دامبلدور رو به خودش جلب کرده بود، حمله ی یک گرگینه به نام فنریر گری بک به پسر کوچکی به نام ریموس لوپین بود. اما هدف این گرگینه کشتن نبود، بلکه افزایش تعداد گرگینه در سنین پایین و ایجاد نیروی تاریک بین جادوگرها بود.
در این زمان بود که هیئت مدیره ی هاگوارتز به این نتیجه رسیدند که جانشین مناسب تری برای آرماندو دیپت، مدیر هاگوارتز پیدا کنند و اون کسی نبود جز آلبوس دامبلدور.
تام ریدل که حالا با نام لرد ولدمورت شناخته می شد، درخواست خودش مبنی بر تدریس در هاگوارتز رو به دامبلدور داد. درخواستی که قبل از اون ، به دیپت هم داده بود.
دامبلدور که از اقدامات تاریک ولدمورت خبر داشت و مطمئن بود که تدریس در هاگوارتز، فرصتی برای افزایش پیروانش خواهد بود، درخواست ولدمورت رو قبول نکرد. اقدامی که باعث خشم زیاد ولدمورت و در نتیجه طلسم این سمت در هاگوارتز شد. از اون زمان به بعد، هیچ استادی بیشتر از یک سال قادر به تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه نشد.
دامبلدور برای محافظت از ریموس لوپین کوچک اقدامات جالبی انجام داد. زمانی که ریموس به یازده سالگی رسید و آماده ی ورود به هاگوارتز بود، دامبلدور در نزدیکی دهکده هاگزمید کلبه ای کوچک ساخت که حتی برای تغییر شکل یک گرگینه ی بالغ هم مناسب بود. یک تونل مخفی زیر زمینی هم از این کلبه تا هاگوارتز برای رفت و آمدهای ضروری ریموس ساخت و دستور داد تا بید بزرگی روی دهانه ی این تونل قرار دهند. درخت بید کتک زن معروف هاگوارتز. کمی قبل از ده مارس ۱۹۷۱، به منزل لیال و هوپ رفت تا ریموس جوان رو برای رفتن به هاگوارتز دعوت کنه.
این کار دامبلدور حس قدردانی همیشگی ریموس رو نسبت به خودش به همراه داشت. حتی زمانی که سوروس اسنیپ در زمان تحصیل در هاگوارتز، متوجه راز لوپین شد، دامبلدور به اسنیپ دستور داد تا این راز رو با هیچ کس در میون نگذاره.
پس از این که در سال ۱۹۷۰، لرد ولدمورت برای اولین بار به قدرت رسید، دامبلدور که همیشه مخالف درجه اول او بود، اقدام به تشکیل گروهی به اسم محفل ققنوس کرد. یک محفل مخفی برای مبارزه با لرد ولدمورت و مرگ خواران. خیلی از دانش آموزان هاگوارتز در اون زمان به محفل ققنوس پیوستند، مثل مالی پریوت و آرتور ویزلی و عده ای دیگر هم به متحدین لرد ولدمورت تبدیل شدند. مثل بلاتریکس بلک و لوسیوس مالفوی.
مدتی بعد در طی شروع جنگ اول، سیبیل تریلانی به دامبلدور مراجعه کرد و درخواست تدریس پیشگویی در هاگوارتز کرد. با وجود این که دامبلدور علاقه ای به پیشگویی نداشت و این توانایی رو برای جادوگران هاگوارتز ضروری نمی دونست، اما چون او نوه ی پیشگوی معروف، کاساندرا تریلانی بود، درخواست مصاحبه ی کاری رو پذیرفت. ولی خیلی زود متوجه شد که تریلانی پیشگوی قهاری نیست و وقتی در حال ترک اتاق مصاحبه بود، اتفاق عجیبی افتاد. تریلانی در یک خلسه پیشگویی فرو رفت و پیشگویی عجیبی درباره ی پسری که توانایی شکست لرد سیاه داشت رو کرد.
همزمان، سوروس اسنیپ، مرگ خواری که در اون زمان جاسوس لرد سیاه بود، قسمتی از پیشگویی رو شنید ولی چون برادر دامبلدور، ابرفورث، اسنیپ رو در حین جاسوسی دیده بود، او رو از کافه بیرون کرد.
دامبلدور برای نجات جان تریلانی از دست مرگ خوارها، اون رو به عنوان استاد درس پیشگویی استخدام کرد.
در طی جنگ اول جادوگران، دامبلدور متوجه وجود یکی دیگر از یادگاران مرگ شد. شنل نامرئی جیمز پاتر. اگرچه مدت ها قبل از پیدا کردن یادگاران مرگ دست کشیده بود، اما نتونست در برابر وسوسه ی بررسی شنل نامرئی مقاومت کنه و اون رو از جیمز قرض گرفت.
در همین زمان، اسنیپ متوجه شد که پیشگویی تریلانی، درباره ی پسر لی لی - دوست محبوب کودکی و عشق همیشگیش- هری پاتر بوده. اسنیپ با درموندگی به سراغ دامبلدور میره و ازش درخواست می کنه که از خانواده ی لی لی محافظت کنه. در عوض دامبلدور درخواست سنگینی از سوروس می کنه و اسنیپ هم قبول می کنه. عضو جانبی محفل ققنوس و جاسوسی لرد سیاه.
دامبلدور به لی لی و جیمز دستور میده که در منزل خودشون در دره گودریک بمونن و با طلسم محافظتی خونشون رو مخفی کنند. اما یکی از دوستان خانواده ی پاتر، پیتر پتی گرو، به اون ها خیانت می کنه و رازشون رو به لرد سیاه میگه. کاری که تا مدت ها به سیریوس بلک نسبت داده شد.
جیمز و لی لی هر دو توسط ولدمورت کشته میشن، اما به خاطر فداکاری عاشقانه ی لی لی از پسرش و طلسم محافظش، طلسم مرگ از هری کوچک به ولدمورت بر میگرده و ولدمورت جسمش رو از دست میده. تنها اثری که طلسم ولدمورت میگذاره، زخم صاعقه مانندی روی پیشانی هریه.
این اتفاق باعث میشه که دامبلدور صاحب دو یادگار مرگ بشه: شنل نارئی و الدر وند. با این حال آلبوس به خوبی می دونست که لرد ولدمورت به طور کامل از بین نرفته. به همین دلیل هری رو نزد تنها خانواده ی باقی مونده ش، یعنی پتونیا خواهر لی لی می بره و با طلسم محافظی از هری در برابر ولدمورت مراقبت می کنه. به این معنی که تا زمانی که هری در منزل کسانی که نسبت خونی داشت بمونه، ولدمورت نمی تونه آسیبی بهش بزنه.
با این حال می دونست که این اتفاق و برگشت طلسم مرگ از هری به ولدمورت، باعث شده که قسمتی از روح ولدمورت در هری بمونه و برای کشتن ولدمورت ، هری هم باید بمیره. دامبلدور امیدوار بود که تا زمان مناسب این کار، بتونه هری رو برای پذیرش این اقدام آماده کنه : فداکاری برای خیر بزرگ تر.
در این مدت هم اسنیپ رو راضی کرد تا از هری، پسر معشوق همیشگی ش، مراقبت کنه و در ازای این کار از اسنیپ در برابر اقدامات وزارت سحر و جادو برای جمع آوری مرگ خوارها دفاع کرد. در همون سال ها، تدریس معجون ها رو هم بر عهده ی سوروس اسنیپ گذاشت.
سخنرانی دامبلدور در سال ۱۹۸۴:
Welcome! Welcome. To another year at Hogwarts. The past few years have seen a great weight lifted from our world. The boy who lived, Harry Potter is safe. Years from now, young Harry Potter will be old enough to attend Hogwarts… but for now, it’s your turn

ده سال بعد از این که دامبلدور هری رو روی پله های منزل دورسلی ها گذاشت، نوبت به ارسال دعوت نامه ی هاگوارتز برای هری رسید. در طی این سال ها، هری زندگی غیر قابل تحملی رو گذرونده بود و به خاطر دوری از دنیای جادوگری و محدودیتی که دورسلی ها ایجاد کرده بودند، نه تنها نمی دونست که جادوگره معروفیه، بلکه حتی نمی دونست که جادوگره. دامبلدور، هاگرید رو مسئول آماده سازی هری برای هاگوارتز کرد و در روزی که برای خرید وسایل به کوچه دیاگون رفتند، مسئولیت دیگه ای رو هم به هاگرید سپرد.

دامبلدور و دوست قدیمیش، نیکلاس فلامل، مدت ها بود که اقدامات ولدمورت برای دستیابی به سنگ جادو شک کرده بودند و می دانستند که به این وسیله ، لرد سیاه می تونه دوباره به قدرت برسه. به همین دلیل سنگ جادو رو در یکی از امن ترین مکان های دنیای جادوگری، یعنی بانک گرینگوتز گذاشتند. اما هیچ جا امن تر از هاگوارتز نبود. پس در روز خرید وسایل هاگوارتز برای هری، هاگرید رو مامور کرد تا سنگ جادو رو به صورت مخفیانه از گرینگوتز به هاگوارتز بیاره.
دامبدور به پروفسور کوییرل، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه مشکوک بود. به خوبی می دونست که ولدمورت ضعیف به دنبال راه حلی برای بازگشت به قدرته. به همین دلیل از اسنیپ خواست تا کوییرل رو زیر نظر داشته باشه. برای محافظت از سنگ جادو هم از استادان دیگه ی هاگوارتز یعنی مک گونگال، فلیت ویک، اسنیپ و اسپراوت کمک گرفت.

آلبوس فرد امانت داری بود. حالا که هری، پسر جیمز پاتر در هاگوارتز بود، بهترین زمان برای پس دادن شنل نامرئی به او بود. هدیه ی کریسمس هری در سال اول، شنل نامرئی پدرش از سمت مدیر مدرسه ی جادوگری هاگوارتز بود.
کوییرل به صورت مخفیانه، تبدیل به خادم وفادار ولدمورت شده بود و حتی راضی به اشتراک گذاشتن بدنش با لرد سیاه هم شده بود. در اقدامی مرموز، دامبلدور رو با نامه ای دروغین از هاگوارتز دور کرد و به قصد دزدین سنگ جادو از تمام مراحل حفاظتی گذشت. اما در نبردی که با هری داشت شکست خورد و وقتی دامبلدور به هاگوارتز برگشت، هری رو بیهوش پیدا کرد. مسئله ی مهم این بود که سنگ جادو به دست ولدمورت نرسیده بود و کوییرل هم از بین رفته بود.
وقتی هری از دامبلدور پرسید که چرا ولدمورت قصد کشتنش رو داره، دامبلدور که فکر کرد هری هنوز به اندازه ی کافی بزرگ نشده تا پیشگویی تریلانی رو بدونه، به او گفت که وقتی بزرگ تر بشه متوجه میشه.
درس دفاع در برابر جادوی سیاه بدون استاد شد. دامبلدور که هیچ وقت دروغ های گیلدروی لاکهارت رو باور نکرده بود، این فرصت رو غنیمت شمرد و پیشنهاد داد که لاکهارت تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه رو قبول کنه.
لاکهارت که عاشق شهرت بود، وقتی فهمید هری پاتر معروف یکی از شاگردانش خواهد بود، این پیشنهاد رو پذیرفت.
دامبلدور در جواب به سایر اساتید ( از جمله مک گونگال ) برای انتخاب لاکهارت، گفت که حتی از یک معلم بد چیزهای زیادی برای یادگیری وجود داره: چه کارهایی نباید انجام داد و به چطور آدمی نباید تبدیل شد.
It is our choices, Harry, that show what we truly are, far more than our abilities
چیزی از شروع سال تحصیلی هاگوارتز در سال ۱۹۹۲ نگذشته بود که دانش آموزان مورد حمله های عجیبی قرار گرفتند. دامبلدور به خوبی می دونست که پیام های خون آلود و بدن های سفت و سنگ شده ی دانش آموزان، چه معنی و مفهومی می تونه داشته باشه: حفره ی اسرار دوباره باز شده. اما این بار تام ریدلی در هاگوارتز وجود نداشت.

پیدا کردن مقصر اصلی، پیچیده تر و طولانی تر از حد انتظار شد و لوسیوس مالفوی موفق شد تا هیئت مدیره هاگوارتز رو برای بر کناری دامبلدور راضی کنه. روبیوس هاگرید هم که مقصر اصلی باز شدن حفره ی اسرار در سال های قبل بود، دستگیر و به آزکابان فرستاده شد.
باز شدن دوباره ی حفره ی اسرار در واقع اقدامی از سمت تام ریدل بود. با این تفاوت که به وسیله ی دفتر خاطراتش که حالا تبدیل به یک جان پیچ شده بود، موفق شده بود جینی ویزلی رو تحت تاثیر قرار بده و خواسته هاش رو اجرا کنه.
هری به دلیل وفاداری خودش به دامبلدور موفق شد تا کمک های دامبلدور رو برای شکست تام ریدل به دست بیاره. به وسیله ی شمشیر گریفندور و ققنوس دامبلدور مانع از به قدرت رسیدن ولدمورت شد و جان جینی رو نجات داد. دامبلدور هم به سمت ریاست هاگوارتز برگشت.
در سال بعد، دامبلدور برای نجات سیریوس بلک که بی گناهی خودش رو به دوستانش ثابت کرده بود، یک زمان برگردان به هرماینی گرنجر داد تا به کمک هری، سیریوس رو فراری بدن. با وجود دمنتورهایی که در اطراف هاگوارتز پرسه می زدند، اقدام جسورانه ای برای نجات جان یکی از اعضای محفل ققنوس به دور از چشم وزارت خانه بود.

این سال در هاگوارتز، سال جمع شدن دوستان قدیمی بود. ریموس لوپین به عنوان استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه، پیتر پتی گرو در نقش موش خانگی رون و سیریوس بلک فراری از آزکابان. هری با واقعیت مرگ پدر و مادرش روبه رو شد. سیریوس پدر خوانده و دوست وفادار پدر و مادرش بی گناه بود و این پیتر پتی گرو بود که خیانت کار بود و باعث کشته شدن آن ها شده بود.
قبل از شروع سال تحصیلی جدید در هاگوارتز، فعالیت مرگ خواران در جام جهانی کوییدیچ باعث شد تا دامبلدور به ظهور مجدد ولدمورت شک کند. در طی برگزاری مسابقه ی جام آتش در هاگوارتز، با وجود خط محافظ سنی که دامبلدور دور جام آتش کشیده بود، اسم هری از جام بیرون افتاد.
اتفاقات عجیب شروع به رخ دادن کردند.
الستور مودی که یکی از دوستان قدیمی دامبلدور و یک کارآگاه قدیمی بود، پیشنهاد دامبلدور برای تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه رو پذیرفته بود و به طرز عجیبی به هری برای گذراندن مراحل مسابقه کمک می کرد.
اما واقعیت چیز دیگری بود. بارتی کراوچ جوان مرگ خوار، یک روز قبل از آمدن مودی به هاگوارتز، او را بیهوش و در صندوقچه ای اسیر کرده بود و با استفاده از معجون پیچیده ی تغییر شکل، در هیبت مودی برای تدریس در هاگوارتز حاضر شده بود. بارتی کراوچ جوان با کمک های زیادی که در طی مسابقه ی جام آتش به هری می کرد باعث برنده شدن او شد. البته شراکت هری با سدریک دیگوری در برنده شدن رو پیش بینی نکرده بود.

هم چنین جام آتش رو به یک پورت کی تبدیل کرده بود تا هری رو نزد لرد ولدمورت ببره. ولدمورت در برابر چشمان هری دوباره بدن خودش رو احیا می کنه، سدریک کشته میشه و هری با پورت کی به هاگوارتز بر میگرده و بازگشت ولدمورت رو اعلام می کنه. دامبلدور که قبل تر به مودی شک کرده بود، موفق شد در لحظه ی آخر هری رو از دست بارتی کراوچ نجات بده.
دامبلدور که حالا مطمئن از بازگشت ولدمورت بود، دوباره اعضای محفل ققنوس رو دور هم جمع کرد.
کورنلیوس فاج، رئیس وزارت خانه سحر و جادو، هم چنان در انکار بازگشت ولدمورت بود و به بد نام کردن دامبلدور ادامه داد. فاج سمت های رسمی و اداری دامبلدور رو از او سلب کرد و تنها ریاست هاگوارتز رو برای دامبلدور باقی گذاشت.
با این حال دامبلدور گفت تا وقتی که عکس من از کارت های شکلات قورباغه ای حذف نشده، اهمیتی به حذف عناوین دیگه ش نمیده.
قبل از شروع سال تحصیلی بعد، دامبلدور به عنوان رازدار محفل ققنوس انتخاب شد و مطمئن شد که چیزی درباره ی محفل ققنوس به هری گفته نشه. زیرا به ارتباط ذهنی ناخودآگاه هری و ولدمورت مشکوک بود و به عمد از ارتباط با هری دوری می کرد. در عوض اسنیپ رو مامور کرد تا چفت شدگی ذهنی رو به هری آموزش بده.

وزارت خانه ی سحر و جادو برای تسلط بیشتر بر هاگوارتز، دلورس آمبریج رو به عنوان استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه وارد هاگوارتز کرد و باعث شد تا اختیارات دامبلدور در سمت مدیریت، محدود بشه. در کنار تئوری شدن این درس، هری و دوستانش به صورت مخفیانه، ارتش دامبلدور رو تشکیل دادند و به تمرین عملی این درس پرداختند.
در حالی که دامبلدور از تشکیل این گروه مخفی خبر نداشت، اما زمانی که وزارت خانه و آمبریج از این گروه مخفی آگاه شدند، دامبلدور تقصیر رو به گردن گرفت و از مدیریت هاگوارتز بر کنار شد. وزارت خانه آمبریج رو جایگزین دامبلدور کرد .

همان طور که دامبلدور نگران ارتباط ذهنی هری و ولدمورت بود، لرد سیاه بالاخره موفق شد تا تصویری از پدرخوانده ی هری در ذهنش ایجاد کنه. تصویری از سیریوس که توسط ولدمورت دستگیر و در حال شکنجه شدنه. در غیاب دامبلدور، هری، رون، هرمیانی، جینی، لونا و نویل به بخش اسرار وزارت خانه رفتند و با گروهی از مرگ خوارها روبه رو شدند. اسنیپ اعضای محفل ققنوس رو در جریان گذاشت و سیریوس و سایر اعضا به سرعت به کمک هری و دوستانش شتافتند. ولدمورت به پیشگویی نرسید و در نبرد با دامبلدور شکست خورد و فرار کرد. در حین این مبارزه، سیریوس بلک، پدرخوانده ی هری توسط بلاتریکس کشته شد.
مبارزه ی دامبلدور و ولدمورت، یک علامت سوال برای لرد سیاه به وجود آورد: چرا دامبلدور برای کشتن نمی جنگید؟
در آخر این مبارزه، دامبلدور موفق شد به فاج و سایر اعضای وزارت خانه بازگشت ولدمورت رو ثابت کنه و روزنامه ی دیلی پرافت در روز بعد تیتر زد: اسمشو نبر برگشت!
فاج از ریاست وزارت خانه استعفا داد، هاگرید آزاد شد، آمبریج بر کنار شد و دامبلدور به هاگوارتز برگشت.
در تابستان ۱۹۹۶ دامبلدور با اطمینان از این که ولدمورت روح خودش رو چند تکه و تبدیل به جان پیچ کرده، به خانه ی گانت رفت. خانه ی پدر بزرگ، عمو و مادر تام ریدل. دامبلدور بقایای یک کلبه ی مخروبه و قدیمی رو پیدا کرد که توسط طلسم های زیادی محافظت شده بود. در بین وسایل و بقایای شکسته و مخروبه، دامبلدور انگشتر ماروولو گانت، پدربزرگ تام ریدل رو پیدا کرد و متوجه شد که سنگ رستاخیز، یکی دیگر از یادگاران مرگ، در حلقه جاسازی شده. دامبلدور یک جان پیچ دیگر رو هم پیدا کرد.

بر طبق افسانه های قدیمی، سنگ رستاخیز قدرت احیای مردگان رو داشت. البته فقط به صورت یک پژواک از جسم فیزیکی فردی که از دنیا رفته.
دامبلدور که موفق نشد در برابر اشتیاق خودش برای دیدن اعضای خانواده ش مقاومت کنه، انگشتر رو دست کرد. فراموش کرده بود که ممکنه حلقه با جادوهای سیاه طلسم شده باشه. نفرین انگشتر به سرعت در دستش پخش شد و اگر به خاطر توانایی هاش در جادوگری نبود، موفق نمی شد که انگشتر رو از دستش بیرون بیاره و طلسم رو در بدنش متوقف کنه.
علی رغم این اتفاق، دامبلدور تمام تلاش خودش رو برای از بین بردن جان پیچ کرد و موفق شد اون رو از بین ببره. دامبلدور به سرعت به هاگوارتز برگشت و با کمک مهارت های اسنیپ موفق شد طلسم رو در دستش مهار کنه. اما هر دو می دونستند که این طلسم به زودی در تمام بدنش پخش میشه و اون رو می کشه.
دامبلدور با علم به این موضوع که دراکو مالفوی، مسئول کشتن او شده، از اسنیپ درخواست کرد که در لحظه ی آخر، مسئول کشتن دامبلدور باشه و روح دراکو رو از چند تکه شدن به خاطر قتل نجات بده.

در این مدت، دامبلدور با نمایش خاطره هایی که از ولدمورت جمع کرده بود، هری رو از وجود چند جان پیچ دیگر آگاه کرد. اولین جان پیچی که هری بدون آگاهی از بین برده بود، دفتر خاطرات تام ریدل در سال دوم تحصیلش در هاگوارتز بود.
خاطراتی که دامبلدور از باب اوگدن، مورفین گانت، اسلاگهورن و هوکی جن خانگی جمع آوری کرده بود، نشون میداد که ولدمورت روح خودش رو به شش قسمت تقسیم کرده و هری باید چهار جان پیچ دیگه رو پیدا کنه تا در نهایت موفق به کشتن ولدمورت بشه.
بر اساس علاقه ی زیاد تام ریدل به هاگوارتز، احتمال تبدیل شدن این اجسام به جان پیچ زیاد بود: جام هافلپاف، قاب آویز اسلیترین، تاج ریون کلاو و نگینی مار ولدمورت. شمشیر گریفندور از گزینه ها حذف شد. چون کلاه گروه بندی به این شمشیر دسترسی داشت و نشون می داد که این شمشیر از دسترس ولدمورت خارج بوده.

بعد از جستجوهای زیاد، دامبلدور مکان قاب آویز اسلیترین رو پیدا کرد. غاری که تام ریدل قبل از ورود به هاگوارتز و زمانی که در یتیم خانه زندگی می کرده، به چند نفر از هم سن وسال هاش آسیب رسونده بود.
دامبلدور به همراه هری، به غار تاریک رفتند. در وسط غار، یک جزیره ی کوچک وجود داشت و نور سبزی از جسمی در وسط اون دیده می شد. دامبلدور متوجه قایق کوچک نامرئی شد و به کمک هری به جزیره رسید. حوضی پر از معجونی سبز رنگ و قاب آویز پنهان شده در زیر اون. دامبلدور به هری دستور داد که فارغ از هر اتفاقی که میافته، کمک کنه که دامبلدور تمام معجون رو بخوره.
هر جرعه ای از معجون زمرد، خاطره ی دردناک درگیری او، گریندل والد و ابرفورث و مرگ آریانا رو در برابرش واضح تر می کرد. درد شدیدی در بدنش احساس می کرد اما هری با گفتن جمله ی " همه چیز به زودی تموم میشه " تمام معجون رو به او داد. آخرین جرعه، باعث بیهوشی دامبلدور شد و وقتی به هوش اومد، خیلی تشنه بود و از هری آب خواست. هری که موفق نمی شد با جادو آبی رو احضار کنه، به سمت دریاچه رفت و با ظرف معجون از دریاچه آب برداشت. اینفری ها از آب بیرون اومدند و به سمت هری و دامبلدور حمله کردند. دامبلدور با آخرین توان خودش آتش بزرگی درست کرد و هری رو از دست اینفری ها نجات داد و به سمت هاگوارتز رفت.

جنگ در برج نجوم و هاگوارتز شروع شده بود. دامبلدور و هری، دو جاروی پرنده از کافه ی مادام رزمرتا برداشتند و به سمت برج نجوم پرواز کردند. وقتی به برج رسیدند ( هری شنل نامرئی به تن داشت ) دراکو مالفوی رو دیدند. دامبلدور با یک طلسم هری رو بی صدا و بی حرکت کرد و به سمت مالفوی رفت.
دراکو، دامبلدور رو که به خاطر خوردن معجون و تاثیر نفرین انگشتر، ضعیف و ضعیف تر شده بود، خلع سلاح کرد و چوبدستی او را گرفت. دامبلدور به دراکو گفت که از تمام سو قصدها به جانش خبر داشته ولی چون می دونسته اگر او را اخراج کنه، ماموریتش فاش میشه و توسط ولدمورت کشته میشه، این کار رو نکرده. در نهایت دراکو موفق نشد خودش رو راضی به کشتن مدیر هاگوارتز کنه و وقتی سایر مرگ خوارها از راه رسیدند، اسنیپ که از دو سمت قول داده بود، یعنی هم به نارسیسا مادر دراکو که از پسرش محافظت کنه و هم به دامبلدور که به جای دراکو او رو بکشه، پا پیش گذاشت و با طلسم آواداکداورا آلبوس دامبلدور بی دفاع رو کشت.
دامبلدور پرواز کنان از پنجره برج نجوم به حیاط هاگوارتز افتاد و بی جان و بی حرکت ماند.

آرزوی دامبلدور این بود که بدنش در هاگوارتز به خاک سپرده بشه. علی رغم این واقعیت که هیچ کدام از مدیرهای هاگوارتز در این مدرسه خاک نشده بودند، اما تمام همکاران دامبلدور به این آرزوی قلبی او احترام گذاشتند.
دامبلدور با الدر وند، چوب دستی قدرتمند یادگاران مرگ به خاک سپرده شد. این هم بخشی از نقشه ی ماهرانه ی دامبلدور برای عدم تسلط ولدمورت و تضعیف قدرت او، حتی بعد از مرگ خودش بود.
با این حال، ولدمورت خیلی زود متوج راز الدر وند شد و سنگ قبر دامبلدور رو حرکت داد و الدر وند رو از دستانش بیرون کشید.

اما این آخرین خاطره ی مشترک هری و دامبلدور نبود. وقتی هری متوجه شد که به صورت غیر عمدی تبدیل به یکی از جان پیچ های ولدمورت شده، با یک اقدام شجاعانه، خودش رو در دستان مرگ قرار داد تا ولدمورت هم از بین بره.
بعد از این که ولدمورت طلسم مرگ رو به سمت هری نشانه گرفت، هری وارد محیطی برزخ گونه شد و دامبلدور رو ملاقات کرد.
دامبلدور تمام چیزهایی که این مدت به هری نگفته بود رو فاش کرد، ماهیت جان پیچ ها ، دوستی اش با گریندل والد و چیزهای زیاد دیگه.


از همه مهم تر، این موضوع که هری نمرده. در واقع ولدمورت با این کار، تنها یکی از جان پیچ های خودش رو از بین برده.
بعد از اون هری و دامبلدور هر کدام مسیر متفاوتی رو در برزخ پیش گرفتند. دامبلدور به مسیر روشنی ادامه داد در حالی که هری به دنیای فانی برگشت.
علاوه بر مقبره ی دامبلدور، پرتره ی متحرک او هم به عنوان یکی از مدیران مدرسه، برای همیشه در هاگوارتز نصب شد.

دفتر تاریخ هاگوارتز رو اینجا ببین.